من ده دوازه سالم بود و او فکر میکنم بین ۲۰ تا ۳۰ساله بود. سن و سال دقیقش یادم نیست ولی یادم هست که من محصل بودم و او در دانشگاه یزد ادبیات می خواند.
تابستان بود و لیدی من و هرمز را برده بود خانه ی مادر و پدرش تا کل تابستان پدرشان را در آوریم!دایی صابر از آمدن ما عصبانی بود و برای اینکه لیدی را متوجه ی این عصبانیت کند یک کاسه ی ماست را کوبید به در اتاق!
ماستها رد سفید و زیبایی مثل آثار کوبیسم روی در به جای گذاشتند و لیدی با بی اعتنایی گفت: خاک بر سرت! من از اول میدانستم اینهایی که می روند جبهه مغزشان خرابه! کاش همانجا شهید می شدی! مادر بزرگم گفت: خودت الهی شهید بشی! و مشغول تمیز کردن ماستها شد.
دایی صابر رفت بالاخانه تا تریاک بکشد.. من داشتم توی حیاط برای خودم ترانه می خواندم. کلمات را می کشیدم و در خیال خودم را یک خواننده تصور میکردم و البته حتی در خواب هم باور نمیکردم که این ترانه خواندن کل تعطیلات تابستانم را به باد دهد ...همان موقع بود که دایی صابر صدایم کرد.
گفتم: چیه؟ گفت: صدات چه خوبه! بلدی این کتاب را بخونی؟
از پله ها آمد پایین و یک کتاب دانشگاهی جلویم باز کرد: شعرهایی از شاهنامه بود. گفتم: بلدم..
رفتیم زیر یک درختی نشستیم و من شروع به خواندن کردم:
خردمند مهتر به گشتاسپ گفت
که چندین چه باشی تواند نهفت
برو تا مگر تاج و گاه مهی
ببینی، دلت گردد از غم تهی
صدای دخترانه و زیر من برای خواندن شاهنامه اصلا مناسب نبود اما دایی صابر اهمیتی نمیداد، حال خاصی داشت که نمیدانم اثر شاهنامه بود یا تریاک؟ ..تا اینکه رسیدم به این بیت:
کتایون چنان دید یک شب به خواب
که روشن شدی کشور از آفتاب
یکی مرد بیگانه پیدا شدی
که همراه او تا ثریا شدی
در همین موقع دایی صابر با دست به من اشاره کرد که بسه دیگر نخوان! دیدم اشکهایش می ریزد. گفت: اینو دوباره بخون .. دوباره خواندم:
کتایون چنان دید یک شب به خواب
که روشن شدی کشور از آفتاب
با دست اشاره کرد که دوباره بخوانم .. نزدیک به ده بار این بیت را خواندم ...ریش و سبیل مدل رزمنده ای اش خیس اشک شده بود....
خسته شده بودم و از طرفی چون دایی صابر عزیزکرده ی مادربزرگ بود نگران بودم که نکند مادربزرگ فکر کند من بلایی سرش آورده ام! اینقدر خمیازه کشیدم که بالاخره بعد از بیست بار تکرار این بیت، کتاب را از دستم گرفت و دوباره رفت بالاخانه تا خودش را بسازد!
این ماجرا کل تابستان طول کشید و چون روزها من از دستش در می رفتم و نمیتوانست گیرم بیاورد برنامه شاهنامه خوانی را به ساعت ده شب به بعد موکول کرده بود !
آن موقع مادر بزرگ و پدربزرگم همراه با لیدی و هرمز بالای پشت بام میخوابیدند، ساعت که از یک می گذشت گاهی مادربزرگم برای دستشویی رفتن واینها می آمد پایین و به دایی ام تشر می زد: دست از سر این بچه وردار!بذار بره بخوابه! دایی صابر می گفت: من کاریش ندارم! بره بخوابه! ولی وقتی از جایم بلند می شدم می گفت حالا یکبار دیگه بخون بعد برو! که البته منظورش از یکبار دیگه، سیصد و هفتاد بار دیگه بود!
من دختربچه ی کمرو و خجالتی ای بودم و نه نمی گفتم. (بعدها که کتاب اهمیت نه گفتن را خواندم فهمیدم که این نه گفتن چقدر مهم بوده و چه فایده هایی داشته.. )
به هر حال شانسم این بود که دایی صابر خیلی جوانمرد بود و هیچوقت به من تریاک تعارف نکرد، چون آن موقع ها تریاکها بهتر از حالا بود، خالص بود و بوی خوبی میداد و بعید نبود که علاقمند شوم( البته بعدها که یکبار تریاک کشیدم چنان سردردی گرفتم که دیگر هیچوقت سراغش نرفتم)
به هر حال در شبهای بعد دایی صابر با چشمهای اشک آلود برای من یا در و دیوار؟(در آن حالت فکر نمیکنم فرقی بین من و درو ودیوار قائل بود!) تعریف کرد که عاشق دختری است به نام کتایون که همکلاسی اش است وسر کلاس ادبیات شاهنامه میخواند.
اتفاقا پدر کتایون سرهنگ ارتش بود و از شعر و شاعری و این ادااطوارها اصلا خوشش نمی آمد!
البته اوائل سرهنگ اینقدرها هم مخالف نبود ولی یکبار که دائی ام در مقابل چشمان حیرت زده ی سرهنگ جلوی پای کتایون زانو زده و شعر خوانده بود قسم خورد که هیچوقت اجازه نمیدهد دخترش با این پسره ی خل و چل و مسخره! ازدواج کند که البته به قسمش هم وفادار ماند!
برچسب:
نویسنده: dokhtar