خرید بک لینک

پسر بچهای نزد مادرش رفت و تکه کاغذی را که در دست داشت به او داد. مادر در حال تدارک شام بود. دستانش را شست و خشک کرد و کاغذ را از فرزند خود گرفت. آن تکه کاغذ یک صورتحساب بود. پسربچه برای مادر خود این گونه نوشته بود:

کوتاه کردن چمنهای حیاط : 5 دلار

تمیز کردن اتاق: 1 دلار

رفتن به مغازه و خرید: 50 سنت

نگهداری از برادر کوچک: 25 سنت

بیرون گذاشتن زبالهها : 1 دلار

کارنامه با معدل خوب: 5 دلار

تمیز کردن حیاط: 2 دلار

جمــع: 14 دلار و 75 سنت

مادر نامه را خواند و برای کودک خود این گونه نوشت:

نه ماه تو را در وجود خود بزرگ کردم: مجانی

تمامی شبهایی که مراقب تو بودم و دعایت کردم: مجانی

تمامی تلاشهایی که برایت انجام دادم و اشکهایی که در این مدت برروی گونه هایم نشست: مجانی

تمامی شبهایی که با ترس و نگرانی از سلامتی تو پر شد: مجانی

خرید اسباب بازی، غذا و لباس برای تو: مجانی

پسرم! عشق من هم به تو: مجانی

هنگامی که پسر بچه نامهای را که مادرش به او داده بود، را خواند اشک در چشمانش جمع شد و با صدایی لرزان گفت: مادر! میدانم که مرا دوست داری. سپس قلم و کاغذ را برداشت و زیر صورتحساب خود این گونه نوشت بدهی شما به طور کامل پرداخت شد.


برچسب: نویسنده: dokhtar تاريخ: يکشنبه 28 مهر 1392 ساعت: 12:24

صفحه بندی